دوستم ,گفتم ,سرکلاس

شدم مث اون قورباغه ناشنوایی که میفته توچاه وهی دست وپامیزنه وتلاش میکنه که ازچاه بیادبیرون ودوستاش هی مسخره ش میکنن اماتفاوت من بااون قورباغه اینه که اون میخوادبیادبیرون ومیتونه من میخوام بیام وبیرون ونمیتونم,یامث اون سیندرلایی شدم که همه دوست دارن جایگاه منو داشته باشن امانمیدونن سیندرلایه داستانه وسیندرلاکلی بدبخته,یامث....نمیدونم چی بگم امااین روزاگم شدم,تودنیای کوچیک خودم تحقیرشدم وحتی خودم روهم دیگه دوست ندارم ,من کم اوردم اماهنوزنشکستم,کاش یه مدت محومیشدم یاکاش یه مدت فقط میخوابیدم مثلاچندماهcrying,حوصله هیچ چیزوهیچکس روندارم وخسته وسردرگمم این روحتی ازخوابهامم میفهمم که همیشه حیرون وسرگردون تویه جای ناشناخته م وگم شدم....sadهیچ چیزسرجای خودش نیست وهیچ چیزاونجوری که میخوام نیست یعنی همیشه همینطوربوده....تازگیااروم شدم وفقط نشستم نیگاه میکنم ببینم تاکجاقراره اینجوری پیش بره ومن تاکی طاقت میارم...بگذریم....iهمین که میگذره خوبه...

پ.ن1:شنبه درموردخوراکیهای داخل قران همراه باخواصشون سرکلاس تفسیرقران سخنرانی کرپم که دانشجوهاواستادهم خوششون اومدودوست داشتن .سرکلاس الی پیش ازاومدن استاددوستم میگفت:چه روزای خوب وشیرینیه....منم گفتم:چرت نگووخودت روگول نزن اصلااین روزاخوب نیستن ....بعدیهوباشیطنت نگاهش کردم گفتم:خبریه????نکنه داری ازدواج میکنی???گفت:اره...من:واقعا???شوخی نکن....دوستم:به خداراست میگم .طرف پنج جلسه اومده خونمون وزن داداش وخواهراش منوتوروضه دیدن امااصلابابام راضی نیست واجازه نمیده... من:چرا?.... دوستم: نمیدونم.باپسره9سال تفاوت سنی دارم وشایدبخوادبره مدافهان حرم.البته بابام چون تفاوت سنیمون زیاده احتمالاراضی نمیشه....منم یکم غیر مستقیم نصیختش کردم امابهش برخوردورفتارنامناسبی نشون دادوبدجوابم رودادfrownمنم تودلم گفتم: به جهنم هرغلطی میخوای بکن .angryشب که برای مامانم تعریف کردم گفت به کسی نصیحت بکن که پذیراباشه وازدواج زودهنگام پشیمونی میاره...دوستم متولد76ومن74امازمین تااسمون بین متولدین74و76وجودداره....سرکلاس اکولوژی هم استادمدتم سربه سرمون میذاشت....امروزهم که ازاول صبح کلابین راندده های سرویس دانشگاه بحث بودوباکلی فوت وقت بالاخره راهیه دانشگاه شدیم. ازمایشگاه گیاهی بی حوصله بودم وسرکلاس گیاهی هم مات ومبهوت وبی انرژی،ازمایشگاه بیوشیمی بررسی ادرار(ازمایشهای وبرسیهای مربوط به ادرار)روانجام وخوب بود...

پ.ن2:

می آیی و چون چاقویی

روزم را به دو نیم می کنی.

می روی

پاره های تنم

در اتاقم می ماند...
"شمس لنگرودی"

منبع اصلی مطلب : ✍جــــایـــــی برای مـــــن☕
برچسب ها : دوستم ,گفتم ,سرکلاس
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

ساموزیک : 68.دراتاقم می مانم...